از صندلی پشتی به آرامی به طوری که کسی صدایشو نشنوه گفت:
_خواهش میکنم...تو رو خدا...همین یک سوالو موندم
گفتم:آره میدونم پنج سوال قبلی هم همینو گفتی
dastan-kootah...
ما را در سایت dastan-kootah دنبال میکنید
برچسب: تقلب,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ,روزبه عقیلی,dastan,kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ, نویسنده: روزبه عقیلی بازدید: 996 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 20:34
صدای قدم هایمان بر روی چمن سبز نمی آمد.به اطرافم نگاه میکنم.جلویم در آن دوردست کوهی عظیم سر برآورده.قله اش پوشیده از برف سپید است.نور خورشید بر برف ها می تابد.برف درخشان انگار در جلوی چشم هایم ذوب میشود.ولی این گونه نیست...برف ها ذوب نمی شوند فقط می درخشند.
dastan-kootah...ما را در سایت dastan-kootah دنبال میکنید
برچسب: دوستی,داستان کوتاه های نویسنده وبلاگ,روزبه عقیلی,dastan,kootah,وبلاگ,نیلوبلاگ, نویسنده: روزبه عقیلی بازدید: 1058 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 20:36